رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

پایان نه ماهگی

امروز اومده ام با تمام وسعت نداشته هایم باهات حرف بزنم و این ناگفته ها رو همه می خونن جز تو . تا وقتی بزرگ که بزرگ بشی و خودت بخونی پسر ناز من اسفند هم  داره تمام میشه  داریم به روزهای اخر سال نزدیک میشیم از بچگی عاشق این ماه بودم چون بوی عید رو برام میاره  پسرکم 9 ماه تمام از حضورت در باغچه زندگی ام میگذره و من هر روز عاشق تر از ر وز قبل میشم دلم میخواهد زمین همچنان به گردش خود ادامه بده تا فرصت کنم هر لحظه بوسه ایی رو گونه های تو بزنم و با تمام وجود ببویمت. وقتی احساس خودم رو نسبت به تو با واژهها بیان میکنم بهتر می توانم نفس بکشم   یک هفته ایی هست که درگیر دندون بالایی هستی هنوز با دیدن انها به وجد می ایم و ...
9 اسفند 1391

ما ماااااااااااااااااااااااااااااااااا ن

 امروز پایان 9 ماهگی رادوین بود که با اولین کلمه ما ماما ن  شروع شد صبح خوابیده بودم ولی این پسر حرخیز ما خیلی زود بیدار شد منم خودم رو زدم به خواب تا شاید رادوین بخوابه ولی از جایی که بچه ها خیلی زرنگتر از مامانا شدن  محکم زد تو صورت من گفت ما ما مان ما مان   شاید باورتون نشه که تو 9 ماهگی بگه مامان ولی از صبح تا حالا همین که میاد پیش من میگه مامان  منم کلی ضعف کردم برای گفتن مامان  امروز میرم براش کادو میخرم
9 اسفند 1391

پیشرفتهای زیاد پسری

 پسر نازم  تو راه رفتنت خیلی سریع و تند پیش رفتی الان قشنگ راه میری ولی باید کنترلت کنیم چون یکدفعه می خوری زمین . گل زندگی من  عاشق گلدون ها هستی با روروئک نزدیکشون  میای و همه برگهاشو کندی  تا خودم بهت برسونم زود گذاشتی دهنت خوردی  عزیزم دیگه داریم نزدیک عید میشیم  باید خونه تکونی رو شروع کنیم دیروز کلی  با بابایی کارهای خونه رو انجام دادیم و شما رو گذاشتیم پایین پیش مامان جون  وقتی عصری اومد پیشم دیگه نمی خواستی ازم جدا بشی کلی ناراحتی کردی ولی وقتی تو بغلم نازت کردم بوست کردم اروم تر شدی  قربونت بشم     به امید تو دل به آسمان بسته ام ، به یاد تو به آسمان نگا...
5 اسفند 1391

روز مهندس

برای مهندسین بن بستی وجود ندارد. آنان یا راهی خواهند یافت٬ یا راهی خواهند ساخت…» ۵ اسفندماه٬ « روز مهندس» بر همسر  مبارک باد! . . ...
5 اسفند 1391

بدون عنوان

رادوین من امروز گفت د ددددرررررررررررررر    ابببببببببببببب  کلی ذوق کردم   اصلا تو خونه بند نمیشه  همین که در اتاق رو باز میکنم  خودشو با سرعت میرسونه به در   وقتی که بیرون باشیم صداش در نمیاد  فقط به ماشینها نگاه میکنه   هر چیزی رو بهش دقت  میکنی ازش سر سری نمی گذری .  خیلی هم  با احتیاط کارهاتو انجام میدی مثلا وقتی می ایستی  یه قدم که میری جلو می ایستی منتظر یه دستی هستی که بگیردت  چون یکی دوباره خوردی زمین دیگه احتیاط میکنی .  دیگه با اسباب بازیهات بازی نمیکنی  عاشق کاسه بشقاب  ابکش هستی   عاشق اعلام برنامه  شبکه من و ت...
1 اسفند 1391

جشنواره پالیم

 سلام  مامانها خوبید ؟ چند روز پیش داشتم مجله شهرزاد رو میخوندم که یه صفحه توجه من رو جلب کرد مرکز تفریحی پالیم  تو تهران بود سریع   اس مس دادم و عضو شدم فرداش  اس مس اومد که جشنواره مینی و میکی موس بود گفتن که برای رزرو تماس بگیرید منم تماس گرفتم  گفتند که پول رو به حساب بریزید جمعه بیاید وقتی فکر کردم دیدم که رادوین هنوز کوچیکه شاید این جشن به دردش نخوره . دوست دارم رادوین بزرگ بشه باهم بریم جشن . ولی همین امروز اطلاع دادن که سمینار هست به عنوان( روشهای جدید تربیتی  ) هفته دیگه با بابایی قراره بریم  اگه هر کس دوست دارم شرکت کنه به نظرم خیلی مفیده .
29 بهمن 1391

دعوت به مسابقه

 از مامان اریا  تشکر میکنم که من رو به این مسابقه دعوت کرده و سوال اینه که. هدفتون از ساختن وبلاگ برای فرزنتون چی هست؟    من تازه 2 ماه بود که باردار بودم و خیلی بابایی تو اینترنت دنبال مسائل بارداری و مشکلات و  تغذیه .........  میگشت و یه دفعه نی نی وبلاگ رو پیدا کردیم  . و سریع عضو شدم و شروع کردم به نوشتن  اول برام سخت بود نمی دونستم از کجا شروع کنم  نی نی وبلاگ شده بود  دوستم از صبح تا شب که بابایی نبود من فقط  سرم با نی نی وبلاگ گرم بود و دوستهای خیلی خوب پیدا کردم و از تجربیات انها استفاده کردم و کلی کمکم کردن . وقتی اینکه خاطرات رو مینویسم تا رادوین بدونه که برای ما خیلی با ...
29 بهمن 1391

ولنتایین

عزیز مامان پنجشنبه ایی روز ولنتایین یعنی روز جهانی عشق بود . یعنی کسایی که عاشق هم هستن برای هم کادو میخرن  من هم عاشق تو هستم همه عشق زندگیم شدی همه امید زندگیم شدی برات یه هدیه کوچیک میخرم .
29 بهمن 1391

بدون عنوان

چند روزه که دلم  میگیره خیلی خسته شدم اخه روزه همه برام تکراری درسته که هر روز رادوین کارهای جدید انجام میده و شیرین بازی در میاره ولی همش تو خونه اذیت میشم صبحهای زود رادوین بیدار میشه منم  باید 7 و 8 بیدار بشم دیگه تا ساعت 3  که بابایی میاد باید دنبال رادوین بدوم یه لحظه زمین نمی مونه   خیلی خسته میشم  ناهار رو هم باید هول هولکی درست کنم از غذا گذاشتن دیگه خسته شدم . دوست دارم یه کلاسی برم یا دانشگاه رو ادامه بدم  ولی نمیشه که  رادوین رو چی کنم . الانم تو سنی هست که نمیشه زیاد ازش دور بشم اذیت میشه  خودم  رو با کتاب انگلیسی مشغول کردم یا مجله شهرزاد رو میخرم ولی نمیشه خوند که یه لحظه نمیشه ...
29 بهمن 1391